تبليغاتX
دنیای من


دنیای من

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از آن اوست...

گویند خواستنت توانستن است!

گویند اگر خواسته بودی حال در فکرش نبودی!

گویند گناه از آن توست.

چه بگویم؟

به ناحق حرفشان را انکار کنم؟

گویم:« نه این دروغی است و بس!»؟؟؟

دیگران فکر میکنند هیچ تلاشی نکرده ام.

نمیدانند, اسمت را به زبان نگرفتم , در دلم یادی از تو نکردم.

نمیدانند, هر دفعه که عشقمان به ذهنم خطور میکرد اشک در چشمانم جمع میشد اما من حتی همان اشکها

را در چشمانم خشک کردم.

من به خاطر فراموشی تو خون گریه کردم,اما لب خند زدم.

نمیدانند, دیگر اسمت را زمزمه نکردم, با تو کلامی نگفتم.

به راستی, آنها چه میدانند؟

آیا میدانند, من خواستم تو را در قلبم دفن کنم؟

:«نه, نمیدانند.»

اما باز نیز گویند:«خواستنت توانستن است.»

نوشته شده در 2012/3/5ساعت 22:55 توسط سونیا |  


رحلت خاتم پیامبران حضرت محمد مصطفی (ص)

وامام حسن مجتبی (ع) , 

 بر امام زمان مهدی موعود (عج)

 وشما دوستداران اهل البیت تسلیت باد.



نوشته شده در 2012/1/22ساعت 3:0 توسط سونیا |  


دلم تنگه.

نپرس برای کی که خودم هم جوابی واسه این سوال ندارم.

خسته ام

داغونم

از این همه آدم های دروغ گو. از اونایی که فکر میکنی بهترینند اما در اصل خواهان بدترین ها هستند.

نامردی بزرگیه فکر کنی یکی بهترین دوستی که تا حالا آشنا شدیه اما در اصل دروغ گوی محض باشه.

حالا فرقی نداره اون دوست باشه یا آشنا و یا نزدیکترین کست.

چی بگم؟

چی دارم که بگم؟

فقط یه لبخند دروغین در برابر تمام نامردی هاش.

از خدا میخوای بهش بفهمونه کارش اشتباهه 

اما ای کاش اون بفهمه.....

دلم از هر کی پره

یه وقت نگی چه قدر حساسی 

نه

من در اصل اینجور نیستم

اونا بهم یاد دادن اینطور باشم.

برام سخته ظلم رو ببینم و هیچ چیز نگم.

اما ندارم جراُتش رو، ندارم.

شاید از ترس اینکه تا یه بگم مشتش بیاد تو دهنم میدونم میکنه.میدونم.

گاهی پیش خودم به خدا میگم چرا منو اینقدر لطیف خلق کردی چرا نذاشتی یه سنگ باشم تا جلوی این همه ظلم 

و ظالم وایستم.

اما چه فایده......

حالا هم یه کار دارم؛

تا جایی که میشه نمیذارم چشمام گریه کنن اما خوب هر چیزی یه حدی داره.

بعضی وقت هام  اوقده هام میخوان خفه ام کنن 

ولی خوب هنوز اونقدر نشدم که بزارم این چیزها از پا درم بیاره


نوشته شده در 2011/11/6ساعت 17:41 توسط سونیا |  


فردا نوزدهم ماه مهره.چند سال پیش من در این روز که فکر میکنم ساعتبعد ازظهر بوده،پا به این دنیا گذاشتم.حالا نمیدونم خوشبختانه و یا بدبختانه. . .اما خدایا شکرت تو به من بهترین ها رو عطا کردی.خدا جونم دوست دارم.

نمیدونم چرا انتظار این روز رو خیلی کشیدم و همین الانشم میکشم.دلم میخواد این روز بهترین روزم تو سال باشه اما به هر جهت،اونقدایی رو هم که ساخته بودم نمیشد شایدم توقع من خیلی خیلی بالاست.اما اینو قبول دارم که هیچ وقت اون چیزی رو که فکرش رو میکنیم نمیشه چون توقعات انسان ها بیش از اندازه بالاست. اما خداییش بقیه تو این روز خیلی هوامو دارن مخصوصا خانواده ام.ولی موقع فوت کردن شمع ها که میرسه هول میشم؛میگن وقتی شمع ها رو فوت میکین یه آرزو کنیداااا.حالا من به اندازه سنم آرزو میکنم.صد حیف،بیشترش رو فقط اختصاص میدادم به یکی و 4 یا 5 تاش مال خودم بود.نمیدونم چرا واسه کسی که آرزوی خوشی میکردم یه موقع رسید که تموم خوشی خودم  رو از بین برد.افسوس میخورم واسه ی خودم  که با چه ذوقی آرزوی خوشی و خوبی و خوشبختیش میکردم.

حالا نمیدونم امسال چی آرزو کنم؟؟؟؟

اما مهم ترین چیزم  که از خدا میخوام یکی دین و ایمان پاک و یکی هم با موفقیت درسم تموم بشه و یه شغل و کار خوبی داشته باشمه.

حالا یه چیز دیگه :همراه با تولد من تولد وبلاگم هم هست.البته با یه روز تاخیری.وبلاگم میشه دو ساله.البته پارسال نشد بیام و جشن بگیرم واسه طفلی. اما امسا جبران کردم.دو سال پیش وقتی وارد بلاگفا شدم و وبلاگ باز کردم سر در نمی آوردم ازش اما یه کسی که خیلی دوسش دارم و برام خیلی عزیزه   راهنماییم کرد.راستش اولش فکرش رو هم نمیکردم  که بتونم مطلبی بنوسم اما خوب خواست خدا بود که شروع کردم حالا چه خوب چه بد دارم مینویسم.البته ممنونم از دوستای گلی مثل شماها که منو تنها نمیزارید.

خیلی دوستون دارم

امیدوارم از این به بعد بتونم بهتر و بهتر بنویسم.

راستی دوستان یه وقت قدو رنجه میکنین و میاینو نظر میدید ببخشین اگه یه موقع هایی  دیر جوا میدم خوب خودتون میدونین درس و مشق و مدرسه....ولی سعی میکنم در اسرع وقت بیام و جواب نظرهاتون رو بدم.

«وااااااااای فکرش رو بکن اگه تموم دوستایی که تو دنیا دارم پیشم میبودن و یکی یه هدیه بهم میدادن من اونا رو چی کار میکردم؟؟؟؟»

این هم کیک( زیاد آوردم به همه برسه)

نوشته شده در 2011/10/11ساعت 2:2 توسط سونیا |  


دلم دل تنگی بزرگی دارد.

گه گاهی که آن روزها  به یادم می آید چه قدر دل تنگ آن روزها میشوم.

نمیدانم اگر شانس دوباره برگشتن به آن روزها می بود،انتخابم چه بود....

دل تنگیه بیشتر،مال عزیزهایی است که الان دیگر ندارم.

مال عزیزهایی که به پای هم اشک ریختیم وقتی غمی در دل داشتیم.

آن روزهایی که خوشحال بودیم و باز هم، با هم می خندیدیم. 

واقعا افسوسم می آید.

 آن روزها چه طور از دستانم رفتند؟

 حال آن ها در یکجا و من در جای دیگری هستم.

ته دلم پر از خستگی، روی لبم لبخندی پر از افسوس، نمی دانم چه کنم. 

آیا کاری برای انجام هست؟

فکر نمی کنم باشد.

 چه کسی می تواند آن روزها را دوباره برایم برگرداند؟

:هیچ کس،

هیچ کس،

هیچ کس.

 گفته بودند تا از چیزی که داری دور نشوی و یا از دستش ندهی قدر او را نخواهی دانست.

 واقعا حرفی به جا بوده است و حال نیز هست، اما نمی دانم برای قدر دانستن چه باید کرد.

برای از دست ندادن چه باید کرد؟

چندیست فهرست لینک دوستان «وبلاگم» دقتم را جلب کرده است.

 بعد از کلیک روی بعضی لینک ها صفحه ای باز می شود که در آن نوشته است:««ممکن است آدرس وبلاگ را 

اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد.»»

این عزیزان نیز در کنارم نیستند

.

.

.

 

و باز من ماندم و من....

نوشته شده در 2011/10/3ساعت 21:49 توسط سونیا |  


باور داری یه روز به یه طریقی عوض بشی؟

شاید اولین برخوردت به این سوال با اطمینان کامل نه باشه و با خودت بگی:هرگز! اصلا امکان نداره چه سوال

مزخرفی..... 

ولی این واقعیت داره.

آدم ها می تونن عوض بشن.جالب اینجاست که حتی خود ادم ها هم متوجه نمیشن که دارن عوض میشن.

ما هر روز داریم عوض می شیم به هر طریقی. بیشتر ما ها فکر میکنیم عوض شدن یعنی از سر تا پا مثل قبل 

نبودنه.اما در حقیقت عوض شدن یعنی چی؟

آیا یعنی اصلا مثل قبل نبودن؟

یا از سر تا پا تغییر کردن؟

به نظر من نه

عوض شدن به دو معناست:

یکی اینه که  آدم ها چیزی رو نمی دونن بهتره بگم درست نمی دونن ولی به یه طریقی اطلاعات درستی 

کسب می کنن و به دانششون اضافه میشه.

یا یکی رفتار بدی داره  یکی بهش میفهمونه اون طرف هم به طور مثال میفهمه و دیگه اون کارش رو انجام 

نمیده.

اینها خودش یه طور عوض شدنه.

حالا برسیم به دومی:یه نفر میانه ای*ً، دوستی داشته.این دوست محترم میاد و این آدم میانه رو وسوسه 

میکنه.حالا این آدم همون کارهای خوبی رو هم که انجام میداده گذاشته کنار و پاک یادش رفته کیه.

یا یکی از یه موضوعی اطلاع نداشته یکی میاد به طور اشتباه بهش توضیح میده و اونم به طور غلط اطلاع

کسب میکنه.

این هم یه طور دیگه از عوض شدنه.

من به این عقیده ام که حتی یک کلمه ی جدید میتونه ما رو عوض کنه حالا چه برسه به یه جمله و یه

مطلب.البته از نوع عوض شدن شماره ی یک.این ها چیزهایی بودن که خودمون کم کم میفهمیم که چه 

تغییراتی در ما ایجاد شده،

اما تغییرهایی رو که نمی فهمیم چی؟ به نظر من این نوع تغییرات ربط بیشتری به محیط زندگی خودمون

داره.خانواده ،اقوام ،دوستان ... بیشترین تاثیر رو روی ما دارند و خوشا به حال اونهایی که دوستان خوبی دارند.

در پایان می خواستم با حدیث بسیار زیبای حضرت محمد (ص) این مطلب رو به پایان برسونم که میفرمایند:

وای به حال کسی  باشد که همچو امروز، و امروزش همچو فردایش باشد.

یا علی 

{*میانه نه به معنای تنگ دست بودن بلکه به معنای کمی دانش و اطلاعات آن نفر است.}

نوشته شده در 2011/9/7ساعت 10:58 توسط سونیا |  


کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف ازین بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آنکسی ست که بخشیده می شود

عید شما مبارک

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~

~



خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)

 

نوشته شده در 2011/8/31ساعت 0:49 توسط سونیا |  




شب عفو است و محتاج دعایم

زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی
خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی ز ما کن
کمی هم جای ما او را صدا کن…

بگو یا رب فلانی رو سیاه است
دو دستش خالی و غرق گناه است

بگو یا رب تویی دریای جوشان
در این شب رحمتت بر وی بنوشان

**** ایرج احمدی****
**** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** **** 
 

 

ایا سحری به رنگ خون دیدی تو

محراب و تو منبری چنین دیدی تو

خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو

فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو

ان زاده کعبه و امین حرمین

افتاده میان خاک و خون دیدی تو

انکس که ستیز خیبر و بدر و احد

چون شیر بغرید چنین دیدی تو

ایا تو درون ظلمت شام سیاه

نان اور کودک یتیم دیدی تو

ایا دل پرز خون و گریان چشمی

از جور زمانه و زمان دیدی تو

او زخم تن و زبان که در طول زمان

با جان به خرید و دم نزد دیدی تو

ایا زمیان مردم کوفه و شام

مظلوم تر از علی کسی دیدی تو


****محمد مهدی نجفی**** 

 


با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.
التماس دعا

نوشته شده در 2011/8/21ساعت 18:48 توسط سونیا |  


جاده پر شده بود از قطرات باران.....

 صدای گامهایمان طلسم سکوت مان را بار بار می شکست.

              حس باران وجودم را پر کرده بود. 

نگرانی خاصی در درونم بود، نگاه های تو این حس را پایدارتر می کرد.

       دلم می خواست این طلسم را، این بغض را بشکنم. 

                   آه ای خدای من ...

 شعله ی این آتش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.دیگر تقطی برایم نمانده بود،

            این حس برایم  طاقت فرسا تر شده بود.

ناگهان صدای تو را شنیدم،،،،،،،،،

 صدای تو درست مثل آب سردی که روی آتش بریزی برایم اثر کرد.

         نمی دانم چرا هنوز آن حس نگرانی در درونم  بود.دیگر کم کم باور کرده بودم که این حس غلط نیست.

 بدون هیچ حرف دیگری،گفتی:

می روم.

چشمانم  به او زل زده بود، 

در فکرم هزاران سوال،

در دلم گریه ای خون آلود..... 

و رفت 

در آن لحظه حتی نتوانسته بودم لبهایم را از هم بگشایم.

     قبل از این اتفاق نمیدانم چرا باران ناگهان ایستاد اما غرش های عرش ادامه داشت او که رفت باران به سرعت یک دوست خودش را رساند گرچه نمیتوانست حرفی بزند اما همان حس او، برایم از صدها دلداری بهتر بود.                    


نوشته شده در 2011/8/21ساعت 18:22 توسط سونیا |  


                                دوستای خوبم سلام​​​ .

 امیدوارم حال همتون خوب باشه و تونسته باشید این چند روز ماه رمضون رو به خوبی سپری کرده باشید.ممنون از همتونم که منو همراهی میکنید و با نظرهای قشنگتون خوشحالم میکنید.امروز براتون چندتا عکس آوردم.امیدوارم عکس ها مورد پسندتون قرار بگیره. 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه نمائید.


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/8/3ساعت 21:23 توسط سونیا |  


فرارسیدن ماه مبارک و پر برکت رمضان را به تمامی‌ مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم.

                            



فضيلتهاي ماه رمضان


رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در خطبه شعبانيه خود درباره فضيلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «اي بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوي شما روي آورده است؛ ماهي که نزد خداوند بهترين ماه‌ها است؛ روزهايش بهترين روزها، شب‌هايش بهترين شب‌ها و ساعاتش بهترين ساعات است.
بر مهماني خداوند فرا خوانده شديد و از جمله اهل کرامت قرار گرفتيد. در اين ماه، نفس‌هاي شما تسبيح، خواب شما عبادت، عمل‌هايتان مقبول و دعاهايتان مستجاب است.
پس با نيت‌اي درست و دلي پاکيزه،‌ پروردگارتان را بخوانيد تا شما را براي روزه داشتن و تلاوت قرآن توفيق دهد. بدبخت کسي است که از آمرزش خدا در اين ماه عظيم محروم گردد. با گرسنگي و تشنگي در اين ماه، به ياد گرسنگي و تشنگي قيامت باشيد.»

آن گاه پيامبر اکرم وظيفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقيران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهرباني به يتيمان و نيز عبادت و سجده هاي طولاني، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضيلت اطعام در اين ماه سخن گفت.

منابع :
مفاتيح الجنان،‌ تفسير نمونه، ‌ج 1، ص 634؛ الميزان، ‌ج 2، ص 15

نوشته شده در 2011/7/31ساعت 0:7 توسط سونیا |  


به آسمان مینگرم...

     تکه‌هایی‌ سفید آسمان را پوشانده است 

گاهی‌ آنقدر پشت به پشت هستند که آبی آسمان را نمی‌توان دید

            و گاهی آنقدر ز هم دورند که آسمان را می‌توان به خوبی‌ دید.

این اتفاق مرا یاد انسانها می‌اندازد :

                         گاهی آنقدر محبتمان به یکدیگر عمیق است که نمی‌توان نقاب اصلی‌ را دید 

و بعد آنقدر ز هم دوریم که نقبها را می‌توان به راحتی‌ دید.

مثل آبیِ آسمان..

اما با یک فرق که تکه‌های سفید آسمان طولی نمیکشد تا آسمان را ترک می‌گویند و آسمانِ آبی 

نمایان میشود ولی‌ برداشتن نقابهای انسان شاید یک عمر طولانی‌ را، فرصت خواهد.

            آیا حال به کدام بنگرم؛به آسمانِ آبی یا به تکه‌های سفید آسمان؟!؟!؟!؟! 

نوشته شده در 2011/7/27ساعت 1:29 توسط سونیا |  


دلم برایت تنگ است....گرچه باور داشتم که دیگر در قلبم نیستی‌....

   چه کنم....!!!

               ...شاید باز فراموشم شد در قلبم را ببندم 

                                                         و تو ....                                                                                                    و تو باز در کمین همین بودی 

وبدون اینکه حتی متوجه شوم در قلبم آمدی...

                                 نه این درست نیست...

                                                    از قلبم برو..:::...::::...

                                                                     ترک کن اینجا را...!!..!!

                   ....همین الان...

و تو بیرون می‌روی....

                                   اما

                                                    باز دلم تنگ است....

                     خدایا کجاست؟؟؟؟؟؟

...و من هر وقت در را باز میگذارم 

                                                ...تا شاید 

تو دوباره بدون اینکه متوجه بشم وارد قلبم شوی

                                                        اما.....

                                                                        انگار خبری نیست از تو....

و من در انتظار،.,.,


                                   ...''چشم به در دوخته‌ام تا بیایی''...


نوشته شده در 2011/7/26ساعت 1:41 توسط سونیا |  



شاید آن روز بیاید که من عاشق دگر دم از عشقت نزنم،شاید...

شاید آن روز بیاید که دگر محتاج چشمان سیهت نبوم،... شاید...

شاید آن روز بیاید که گل رز دم از عشق زند 

شاید آن روز بیاید که شقایق ساز عشق را زند

شاید آن روز بیاید که ستم عشق بس شود

شاید آن روز بیاید که نباشی‌ عشقم تو ز من هرگز دور

شاید آن روز بیاید که ز هر روز نخواهم من مرگ را

شاید آن روز بیاید که شود ز بهر عشق  گلستان  این دنیا

شاید آن روز بیاید....شاید.....

نوشته شده در 2011/7/20ساعت 17:46 توسط سونیا |  



سالروز ولادت امام حسین (ع) را پیشاپیش به تمام مسلمانان جهان تبریک وتهنیت عرض مینمایم.


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/5ساعت 2:34 توسط سونیا |  




 
 
             

داستان بعثت

ماجرای بعثت حضرت پیامبر، با نقل‏های متفاوتی روایت شده است.

 چه سخنی رساتر و شیرین‏تر از بیان امام هادی علیه‏السلام که می‏فرماید: 

«هنگامی که محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تجارت شام را ترک گفت، هر روز به کوه حرا می‏رفت 

و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار می‏نگریست و از آنچه می‏دید، به یاد عظمت خدای آفریننده می‏افتاد و 

آن‏گاه با روشنی خاصی به عبادت خداوند مشغول می‏شد. چون به چهل سالگی رسید، 

خداوند، دل او را بهترین، روشن‏ترین و خاضع‏ترین دل‏ها یافت. در آن لحظه‏ها........


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/3ساعت 1:25 توسط سونیا |  


روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک aمي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

نوشته شده در 2011/6/27ساعت 19:24 توسط سونیا |  


  در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کرد سیگار کشید؟ ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟» جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم »کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.» جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند. »ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.» ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟ کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !

نوشته شده در 2011/6/27ساعت 19:22 توسط سونیا |  


اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

 

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

 

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

 

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

 

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

 

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه

نوشته شده در 2011/6/27ساعت 19:20 توسط سونیا |  


                   

امروز خواستم چند جمله از کتاب  رموز موفقیت برای زنان در زندگی‌ و کار که نویسندهٔ آن برایان تریسی است براتون بذارم. به امید اینکه استفاده ای ازشون بکنید.

هرگز خودتان را دست کم نگیرید.وقتی‌ کس دیگری از عهدهٔ کاری بر آماده باشد،به احتمال زیاد شما هم میتوانید از عهدهٔ آن بر آیید.

تنها حد و مرزهای که واقعا تواناییهای شما را محدود می‌کند همانهایی است که خودتان ایجاد کرد‌ید.

همواره  به یاد داشته باشید مهمترین نیروی خالقی که در زندگی‌ شما تاثیر می‌گذرد خود شما هستید.

بپذیرید که هرجا که هستید و هر که هستید نتیجهٔ تصمیم گیری و انتخاب خودتان است.

عزت نفس داشته باشید و خوشبختی‌ خودتان را مهمترین اصل زندگیتان قرار دهید.

برای دستیابی به آنچه تا کنون به آن نرسیدید باید کسی‌ شوید که تا کنون نبودید.

هرگز تصور نکنید که همه‌چیز را می‌دانید.سوال کنید.

هرچه در زندگی‌ دارید نتیجهٔ ویژگیهای شخصیتی شماست.

شما میتوانید بیشتر داشته باشید،خوبتر باشید و بهتر عمل کنید چون قادرید خود را تغییر دهید.

قبل از دست زدن به هر کاری خوب فکر کنید.برنامه ریزی قبلی‌ مانع عملکرد ضعیف میشود.

نقاط ضعف هر کسی‌ بسیار بیشتر از نقاط قوت اوست.

نوشته شده در 2010/10/10ساعت 16:5 توسط سونیا |  


عید سعید فطر را به تمام مسلمانان جهان تبریک عرض می‌کنم

نوشته شده در 2010/9/10ساعت 0:58 توسط سونیا |  


شب ضربت خوردن امام علی‌(علیه السلام)را به تمام مسلمانان و به خصوص شیعیان جهان تسلیت عرض می‌کنم.

نوشته شده در 2010/8/29ساعت 23:34 توسط سونیا |  


ابن عباس (ع) مي گويد: وقتي که وفات حضرت رسول اکرم (ص) نزديک شد من در کنار


بستر آن بزرگوار نشسته بودم که حال احتضار به آن حضرت روي داد من متوجه لبهاي آن 


وجود مقدّس شدم ديدم بحرکت در آمد گوشم را نزديک بردم تا بشنوم آن حضرت در حال نزع


جان چه مي گويد: خوب که گوش دادم شنيدم که مي فرمايد: اَللّهُمَّ اِنّي اَتَقَرَبُ اِلَيْکَ بِولايَةِ 


عَليِّ بنِ ابيطالب خدايا من بطرف تو مي آيم و بتو نزديک مي شوم با محبت و دوستي علي 


بن ابيطالب (ع).من در آن وقت به عظمت علي (ع) توجه پيدا کردم که آن حضرت داراي چه


مقام و عظمتي است که پيغمبر اسلام (ص) از براي نزديکي خود بحضرت سبحان متوسل 


بعلي (ع) مي شود.

نوشته شده در 2010/8/29ساعت 23:3 توسط سونیا |  


سلامی‌ گرم به دوستهای گلم که این چند وقتی‌ که نبودم نگرانم بودن و به خونهٔ پائزیَم سر زدن و نظرهای قشنگشون رو یادگاری گذاشتن.خیلی‌ معذرت می‌خوام از بابت این چند وقتی‌ که نبودم و سری بهتون نزدم یه چند وقتی‌ بود که نشد بیام و آاپ بذارم اما با خواست خداوند تبارک و تعالی دوباره اومدم و بازم آاپ میزارم.باز هم خیلی‌ ممنون از اینکه تنهام نذاشتین و نظرهای قشنگتون رو برام گذاشتین.

نوشته شده در 2010/8/20ساعت 21:49 توسط سونیا |  


سالروز ولادت امام مهدی(عج)را به تمام مسلمانان جهان  تبریک و تهنیت می‌گویم.

 

 

نوشته شده در 2010/7/26ساعت 22:17 توسط سونیا |  


یه  روز اومد عاشقت شدم.
                                          عاشق همون چشمهای سیاهت.
عاشق همون لبخندهای نازت. 
                                                            
                                        یه روز اومد شب تا صبح به یاد تو اشک ریختم.
 
یه روز اومد خواستم به خاطرت جونمو بدم.
                                                  
                                                       یه روز اومد فهمیدم همه چیز دروغ بوده.

  یه روز اومد فهمیدم عشق تو یه خواب بوده  و
                                               ‌
                               
                                          ای کاش یه روز بیاد دیگه یادی ازت نکنم نه از تو و نه از عشق تو  
نوشته شده در 2010/6/15ساعت 15:30 توسط سونیا |  


 

مادرم سلام.امروز برای من یه روز خاصه.امروز روز مادره.خواستم برات یه هدیه بخرم اما هرچی‌ فکر کردم چیزی رو لایق به تو ندیدم ولی‌ خوب امروز روز مادره و نمی‌شه دست خالی‌،برای تبریک پیش تو بیام.تصمیم گرفتم یه چیز ناقابل با خودم بیارم.تصمیم گرفتم با خودم دنیا دنیا عشق رو،دنیا دنیا محبت رو بیارم گرچه نتونستم کادوش کنم اما همین که لبخند تورو ببینم برام بسه.مادرم این هدیه من بسیار نا قابل بود.کاش میتونستم دنیا رو برات کادو بدم اما میدونم اگه من دنیا رو هم برات کادو بدم پیش مهربونی،صداقت و محبت تو هیچه،مادرم،تمام زندگیه من روزت مبارک.

                                                                  ♥ღدوستت دارم


نوشته شده در 2010/6/3ساعت 9:17 توسط سونیا |  


می‌خوام فریاد بزنم اما انگار صدام گرفته

                                  

                                   می‌خوام گریه کنم اما انگار اشک هام خشک شده

 

می‌خوام قدم بزنم اما انگار پاهام نمیخوان

                              

                             می‌خوام لبخند بزنم اما انگار لبخند هم از من قهر کرده

 

می‌خوام حرف بزنم اما کسی‌ برای گوش کردن حرف‌های من نیست

                                  

                                        می‌خوام با تو باشم اما انگار تو هم نیستی‌

نوشته شده در 2010/5/21ساعت 17:28 توسط سونیا |  


 ای بهانهٔ زندگی‌                  ای بهانه‌ا‌ی که من از برایش نفس می‌کشم

ای بهانهٔ قدمهای من           ای بهانه‌ا‌ی که من از برایش در جاده این روزگار قدم میزنم

ای بهانهٔ اشک‌های من          ای بهانه‌ا‌ی که من از برایش می‌گریم

ای بهانهٔ دستان من             ای بهانه‌ا‌ی که من از برایش قلم در دست میگیرم

ای بهانهٔ چشمان من            ای بهانه‌ا‌ی که چشمانم از برای دیدن تو هستن

نوشته شده در 2010/5/5ساعت 13:9 توسط سونیا |  


عشق زیباست ولی‌ با صادق بودن

                                                                            عشق زیباست ولی‌ با راست گو بودن

عشق زیباست ولی‌ با صبور بودن

                                                                          عشق زیباست ولی‌ با صالح بودن

و عشق زیباست ولی‌ با تو بودن

 

 

نوشته شده در 2010/5/2ساعت 19:5 توسط سونیا |  



آخرين پست ها
» فراموشی....
» ...........
» دلم تنگه.
» سالروز تولد من و وبلاگم
» دوستان...
» تغییرات در ما
» عید فطر
»  علی (ع)
» دوستی برای همیشه ...
» عکس
Design By : Pars Skin